بايزيد بسطامي را پرسيدند: چرا هجرت نكني و به سفر بيرون نشوي؟
فرمود: يارم مقيم است و به وي مشغولم و به ديگري نميپردازم.
گفتند: آب كه دير ماند در جايگاهش بگندد!
فرمود: دريا باش تا هرگز بنگندي! ...
***
پير بسطام گفت: حق تعالي را به خواب ديدم، گفتم راه چگونه است به تو؟ فرمود: از نفس دست بدار و بيا!
و گفت: نفس را به خدا خواندم اجابت نكرد، ترك او گفتم و تنها رفتم به حضرتش ...
***
اين سخن دراز است، اما افسوس كه به گفتهي شيخ كبير بايزيد بسطامي "اين قصه را الم بايد كه از قلم هيچ نيايد..."
"سالها بايد كه تا يك سنگ اصلي زآفتاب
لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن
ماهها بايد كه تا يك پنبهدانه زآب و خاك
شاهدي را حله گردد يا شهيدي را كفن
روزها بايد كه تا يك مشت پشم از پشت ميش
زاهدي را خرقه گردد يا حماري را رسن
عمرها بايد كه تا يك كودكي از روي طبع
عالمي گردد نكو يا شاعري شيرين سخن
قرنها بايد كه تا از لطف حق پيدا شود
بايزيدي در خراسان، يا اويسي در قرن"
((ديوان سنايي))

آرامگاه بايزيد بسطامي - بسطام
يا علي
حامي
