تبليغاتX
حامي
ابوبکر شبی می گوید:

وقت عارف چون روزگار بهار است. در بهار، رعد می غرد و ابر می بارد و برق می سوزد و باد می وزد و شکوفه می شکفد و مرغان بانگ می کنند.

شکوفه می شکفد و مرغان بانگ می کنند ...

حال عارف هم چنین است. به چشم می گرید و به لب می خندد و به دل می سوزد و به سر می بازد و نام دوست می گوید و بر در او می گردد ...

*****

عطار در تذکره الاولیا در ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی می گوید:

شبی نماز همی کرد. آوازی شنید که هان ای بوالحسن! خواهی که از آن چه از تو می دانم با خلق گویم تا سنگسارت کنند؟

تندیس و آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی - شیرهای نشسته بر پای شیخ حکایت ها دارند!

شیخ گفت: ای بار خدای! خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟

آواز آمد: نه از تو نه از من!

نوشته شده توسط حامي  | لینک ثابت |