تبليغاتX
حامي
شاهد من در آسمان است ... شنبه چهارم آبان 1387 12:29

دو تجربه زيباي شيخ نجم الدين كبري (618-540 ه- ق)

البته كه همه عشق‌ها حقيقي نيستند و حتي اهل معرفت و عرفان نيز بعضا از تجربه عشق های مجازي که به منزله پلي از براي دستيابي به حقيقت است، در امان نبوده اند؛ اما شکی نیست که همه عشق‌هاي مجازي هم برخاسته از شهوت شيطاني و نفس حيواني نيست و لاجرم به سوي پستي سوق نمي‌دهد.

 ديوارنگاشته يك بناي تاريخي در شوش دانيال

بر اين اساس شيخ نجم الدين كبري گويا يكي دوبار تجربت عشق جسماني داشته كه وي را در پي آن حالات مختلفي دست مي‌داده و گويا اين عشق مجازي از براي او قنطره‌اي گشته تا تجربه عشق حقيقي را بهتر به ادراك بنشيند. او در كتاب «فوائح الجمال و فواتح الجلال» در دو قسمت از اين عشق‌ها ياد كرده، چنانچه مي ‌نويسد:

« در يكي از اوقات و در يكي از شهرهاي مغرب زمين دل به فريبايي بستم و در سراچه فريفتگي او نشستم تا آنجا كه همت گماشته و بر وي تسلط يافته او را گرفتم و به بند عشق خود در آوردم و او را از مراوده با ديگران ممانعت كردم. آن دلاراي صاحب جمال به جز از من با ديگران هم سر و سري داشت و از ابراز آن خودداري مي‌كرد و با من به زبان حال گفتگويي داشت،‌ چنانكه مي‌فهميدم چه مي‌گويد و او نيز مي‌فهميد چه مي‌گويم و كار ما با او تا آنجا رسيد كه من او شدم و او من شد و اتحاد كامل في مابين برقرار گرديد و معاشقه منتهي به صفاي روح شد و پاي شهوت از هر جهت مقطوع گرديد.

 

در سحرگاهي روح او را مجسم ديدم كه در برابر من رخسار به خاك مي‌سايد و خطاب به من مي‌گويد اي شيخ الامان الامان مرا كشتي مرا درياب! پرسيدم منظورتو از اين كلمات چيست؟ گفت: تمنا دارم به من اجازه دهي تا پاي تو را ببوسم؛ خواسته اش را جامه اجابت پوشانيدم و به وي اجازت دادم تا پاي مرا بوسيد و سر برداشت، چهره دلربا و رخسار زيباي او را كه آتش در كانون من مي‌زد بوسيدم و از گرمي بوسه من و از حرارت عشق من كه در گونه خود احساس كرد، آرام گرديد و خود را چون جان شيريني در دل من جاي داد... »

 ****

« دردهكده واقع در ساحل درياي نيل مصر دل به كنيزكي بستم و بند الفت از همه چيز گسستم. چند روزي را به هواي او از خوردن و آشاميدن دست كشيدم، كم كم آتش عشق وي در درون من زبانه مي‌كشيد، چنانچه هر گاه نفس مي‌كشيدم، آتش از دهان من بيرون مي‌آمد و هر بار كه من نفس كشيدم، آسمانيها در برابر هر نفسم، آتشي از درون خويش شعله ور مي‌ساختند و اين معني ايجاب مي‌كرد كه آتش دهان من و آتش دهان آن‌ها با يكديگر برابري مي‌كردند چنانكه ميان من و آسمان حائل مي‌گرديد و اين پيش آمد همچنان ادامه داشت تا نمي‌دانستم چه كسي در آنجاست و اين دو آتش از كجا به هم پيوسته اند؛ در آن حال دانستم كه شاهد من در آسمان است... »

 با الهام از كتاب ارزشمند "نجم كبري" اثر استاد كاظم محمدي

نوشته شده توسط حامي  | لینک ثابت |