[ [ سنت ............مدرنيته ] ]
در نظامي كه تمام وجوه آن را مفاهيمي چون "منفعت شخصي" يا "لذت" به كلي در برگرفته و در آن "سرعت" حرف اول را ميزند، ديگر چگونه ميتوان آرامش و سكوت يا خنكاي نسيمي واقعي كه از سوي كوهستانهاي دوردست ميوزد را حس كرد؟ چگونه ميتوان بر يك "امر مقدس" چون خدا، وحي، نور يا عشق راستين متمركز شد؟ آيا در شهري كه تمام گوشه و كنارش را ساختمانها و برجهاي بلندبالا فرا گرفتهاند، ميتوان ماه را ديد؟ ميتوان طلوع و غروب خورشيد را نظارهگر بود؟ آيا در شهري كه به دود و انواع آلودگيهاي زيستي سخت درآميخته ميتوان لذت كشيدن دست روي سنگهاي صاف كنارهي ساحل را با تمام وجود چشيد؟ آيا تصاوير مجازي، دكورها، موزهها، يا استخرها و اين دست عوامل جاي طبيعت را پر ميكنند؟ چه بايد كرد؟
مدرنيته (يا همان مدرنيسم به معناي فلسفي) را ميتوان نوعي جهانبيني و فلسفهي ويژه انگاشت كه بر پايهي نفي جهانبيني الهي و برداشتن خدا از مركز واقعيت و نشاندن انسان بر جايگاه او استوار است. اين به معناي فرمانروايي انسان به جاي ملكوت خداوند و لذا توجه ويژه به فرد و فردگرايي و تواناييهاي گوناگون افراد انساني از جمله عقل و حواس است؛ اين مكتب كه شالودههاي آن بر عقلگرايي و يا تجربهگرايي استوار است، ارزشهاي انسان، يا به عبارتي انسان زميني را برترين مجموعهي ارزشها ميسازد؛ مشخصهي مدرنيسم چيزي غير از اومانيسم، عقلگرايي، تجربهگرايي، دنيا گرايي و انسانمداري نيست.
بر مبناي آنچه ذكر شد، نه تنها اسلام كه هيچ دين راستين ديگري نميتواند شكاف ميان خود و اين جهانبيني را پر كند چراكه مدرنيسم نافي هرگونه جهانبيني ديني است....*

به زبان سادهتر ميتوان "مدرنيته" را ماشيني دانست كه با بيرحمي تمام و بدون هيچگونه مدارا يا ملاحظهاي نه روز به روز و ساعت به ساعت و نه دقيقه به دقيقه كه لحظه به لحظه پيش ميآيد و در مسيرش ضرباتي مهلك را بدون آنكه دريابيم بر پيكرهي سنتها، باورها، انديشهها، انسانيتها، تاريخ، طبيعت، اجتماع، اخلاق و هزاران گزينهي با اهميت ديگر از اين دست وارد ميآورد.
سوال اساسي اينجاست كه آيا مدرنيته امري مضموم است؟ آيا بايد از آن فرار كرد؟ آيا سنتهاي ما در مواجهه با سيل مخرب مدرنيته مظلوم واقع شدهاند؟ آيا بايد در برابر مدرنيته، سنت را رها كرد؟ يا بايد از آن دفاع كرد؟ يا براي آن جنگيد؟ و يا حتي به سوي مدرنيته حمله كرد؟ آيا مدرنيته هيچ سودي را عايد سنتها و ارزشهاي ما نميكند و نميتواند بكند؟ آيا مدرنيته تماما ضرر است؟ يا تماما منفعت است؟ در نظام مدرنيسم، انسانيت، اخلاق، دين، جامعه و مفاهيمي از اين قبيل چه جايگاهي دارند؟ اصلا جايگاهي دارند؟ ميزان اهيمت "منفعت شخصي" و بدست آوردن آن به هر قيمتي در نظامي كه پايههايش بر مدرنيسم مبتني است تا چه حد است؟ و نهايتا اينكه بايد با مدرنيته يا همان مدرنيسم چه كنيم؟ از آن فرار كنيم؟ به آن نينديشيم؟ براي آن وقت صرف كنيم؟ بندهاش گرديم؟ از آن استفاده كنيم و هزاران سوال ديگر از اين دست در اين باب مطرح بوده، هست و خواهد بود ....
به راستي با مدرنيته چه ميتوان كرد؟
ظاهرا كشورهاي سردمدار مدرنيسم، در سالهاي اخير متوجه ابعاد گستردهي ماشين دستسازشان شده و براي مهار آن به فكر فرو رفتهاند اما در اين ميان جهان سوم، كشورهايي چون هند، عراق، تركيه، ايران خودمان، كشورهاي آفريقايي و يا اروپاي شرقي را چه ميشود؟ سرزمينهايي كه خود مهد سنت و به عبارتي سردمدار آن بودهاند چرا به اين مسير وارد شدهاند؟ امروز شاهديم كه تلاشهاي گستردهاي در غرب براي مواجهه با ابعاد گستردهي مدرنيته آغاز شده و يا در جريان است اما متاسفانه اجتماع ما با تمام قوا و حداكثر سرعت ممكن خويش مسير مدرنيزاسيون را در پيش گرفته و بر طي آن اصراري بيحد و مرز ميورزد!
آيا مشاهدهي غرب به عنوان يك عبرت كافي نيست؟ ديگر بايد چه شود؟ دين كارآيياش را از دست داده، اخلاق رنگ باخته، بيبند و باري از حد گذشته، ديگر هيچ مرزي براي دريدن توسط انسان متمدن امروزي باقي نمانده، تربيت نيز تعريفي متفاوت يافته و .... منتظر چه چيز نشستهايم؟ مهد مدرنيسم براي مقابله با ابعاد تخريبي كه خود ايجاد كرده دست به كار شده، پس ما را چه ميشود؟
البته نبايد از انصاف دور شد و منافع مدرنيسم را از ياد برد؛ مسلما هيچكس منكر آن نيست كه سرعت ايجاد شده در سفرهايمان، راحتي ايجاد شده در منازلمان، ميزان اطلاعات افراد، نظم و ترتيب اموراتمان(اگر باشد) همگي مديون مدرنيته است اما به چه قيمتي؟ اين سوالي است كه طرفداران حركت اين ماشين بايد پاسخگوي آن باشند ...
* برگرفته از كتاب در جستجوي امر قدسي / گفتوگوي رامين جهانبگلو با سيد حسین نصر
یا علی
حامی

