تبليغاتX
حامي
پنجره‌اي به سوي آسمان ... چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 20:50
هو المشعوق ...

گفتم كه الف، گفت دگر؟ گفتم هيچ!

در خانه اگر كس است، يك حرف بس است ...

به اين عرصه نيز پاي گذارديم، چونان صدها عرصه‌ي ديگر كه پيش از اين آزموده بوديم‌شان. از اين سوي عالم تا آن سويش، از درياها، از آسمان‌ها، از سرزمين‌ها، از رودها و از آدم‌ها ...

نمي‌دانم در اين محيط مجازي كه وجودش تنها به رفت و آمد جريان برقي وابسته است، چه مي‌توان گفت؟ در اين محيطي كه ساخته‌ي خودمان بوده و شايد هم ديگران براي‌مان ساخته‌اند ...

نمي‌دانم، ولي همين اندازه مي‌دانم كه مجالي ديگر فراهم آمده تا سخن گوييم و شايد گوش‌ها كه نه، چشم‌هايي كه اين سخنان را شنيدن كه نه، بلكه بخوانند...

از چه گويم؟ سخن بسيار است ... از عرفان كه زندگي‌ام را معنا مي‌بخشد؟ از شعر كه آن را زلال مي‌كند؟ از سياست كه بيهوده و مشوشش مي‌گرداند؟ از اخلاق كه زير زربينش قرار مي‌دهد؟ از دين، زندگي، گذر ايام، طبيعت، آرامش و يا از عشق ...؟

اين همه را چگونه گويم كه نازكي طبع لطيفش، تا به حدي است كه آهسته نيز دعا نتوان كرد!

نوشتن دشوار است، خواندن هم دشوار ولي فهميدن و ادراك از هر دو دشوارتر ... اميد دارم آن‌چه كه در اين‌جا مكتوب مي‌‌گردد را نخست خودم دريابم و سپس شما، نمي‌دانم در اين راه چقدر توفيق مي‌يابم ولي سعي‌ام را خواهم كرد.

تلاش دارم تا نوشته‌هايم "پنجره‌اي به سوي آسمان" بگشايد ... هر چند كه در شهر عزيز ولي كثيف‌مان تهران، عليرغم سقف سختي كه بالاي سر و شايد بر دل‌مان مسلط گشته، روزن‌هاي فراواني به افلاك و فضاهاي فراتر گشوده است ... پس اصلاح مي‌كنم : اميد دارم اين نوشته‌ها، "پنجره‌اي ديگر" به سوي آسمان بگشايد ...

گرت هواست كه چون جم به سر غيب رسي

بيا و همدم جام جهان‌نما مي‌باش ...

يا علي

حامي

 

نوشته شده توسط حامي  | لینک ثابت |