تبليغاتX
حامي
پنجشنبه پنجم مرداد 1385 15:39

(( ش ... ط ... ح ))

راجع به شطحيات پرسيد ... شطح چيست؟ شطاح كيست؟ و ...

گفتم: عارف كه از خود بي خود مي‌گردد، لب به سخن مي‌گشايد، ديگر از آن خود نيست به جايي ديگر متعلق است و آن‌چه بر زبانش جاري مي‌شود از جنس اين جهان و متعلقاتش نيست ...

گفت: پس چرا عرفا در شطحياتشان كفر بر زبان مي‌رانند و گاها خود را حق مي‌خوانند و ...

گفتم: اين كفر نيست كه بر زبان عارف جاري مي‌شود بلكه توحيد است؛ عاشق در حالت وصل به معشوق و پس از ذوب در او ديگر خود را نمي‌يابد، هر جا و هر چيز را كه مي‌نگرد، يار را مي‌بيند ....

گفت: آخر در حالتي كه جز او كسي را نمي‌بيني چگونه خود را خدا مي‌پنداري؟ چرا مانند آن حكايت مثنوي تنها نمي‌گويي "تو" و ديگر هيچ! چرا مي‌گويي: انا الحق ... چرا نمي‌گويي: انت و لاغير !؟

گفتم: شطح هم مانند هر چيزي مراحلي دارد و هر عارفي مرحله‌اي از آن را درك و فهم مي‌كند و نمي‌توان با استناد به حالات مراحل بالا، مراحل پايين را مردود دانست ... ضمن آن‌كه ديگر آن‌جا چيزي به نام عقل يا درك يا ادراك وجود ندارد و سخن عارف در آن حال، سرريز قلبش است ...

گفت: يعني در حالت وصل، به شرك مي‌رسيم؟ به اين‌كه خودمان هم خداييم و ادعاي انا الحقي مي‌كنيم؛ اين‌كه از مرحله‌ي توحيد عوام هم نازل‌تر است!

گفتم: خير، به اين نمي‌رسيم كه ما هم خداييم، بلكه با تمام وجود "نفخت فيه من روحي" را درك مي‌كنيم؛ روح الهي و بوي رباني كه درون‌مان است را با تمام وجود و جان مي‌بينيم و حس مي‌كنيم و به واقع درمي‌يابيم كه جزئي از كل مطلق هستيم. چه چيز از اين زيباتر ...

گفت: پس چرا محمد(ص) كه سرآمد تمام عرفا و خلصا بود و هست و خواهد بود، چنين نديد و نگفت و نپنداشت؟

گفتم: پس نشينده‌اي سخن بايزيد بسطامي را كه خود "شيخ شطاحان" است در اين باب ...

گفت: خير!

گفتم: پس بشنو كه بايزيد در اواخر معراجيه‌اش كه لطيف‌ترين معاني را در بر دارد چنين مي‌گويد: ... و به نهايت رسيدم ... چون نيك نگه كردم، سر خود به كف پاي يك نبي ديدم، پس معلومم شد كه نهايت حال اوليا بدايت حال انبياست و نهايت انبيا را غايت نيست... پس روح من بر همه‌ي ملكوت بگذشت ... چون روح من به جان مصطفي(ص) رسيد آن‌جا چون صدهزار دريا آتشي ديد بي‌نهايت و هزار حجاب از نور كه اگر به اول دريا قدم درنهادي سوختمي و خود را به باد دادمي... هر كس به قدر خود به خداي تعالي توان رسيد كه حق با همه هست اما محمد در پيشان در حذر خاص است ...

گفت: اما مساله‌ي شطح از آن مسايل بحث‌براگيز و جنجالي است.

گفتم: كليت عرفان چنين است و اين قصه را الم بايد كه از قلم هيچ نيايد ....

اي خدا مگذار كار ما به ما                                            گر گذاري واي بر احوال ما

يا علي

حامي

نوشته شده توسط حامي  | لینک ثابت |