(( ش ... ط ... ح ))
راجع به شطحيات پرسيد ... شطح چيست؟ شطاح كيست؟ و ...
گفتم: عارف كه از خود بي خود ميگردد، لب به سخن ميگشايد، ديگر از آن خود نيست به جايي ديگر متعلق است و آنچه بر زبانش جاري ميشود از جنس اين جهان و متعلقاتش نيست ...
گفت: پس چرا عرفا در شطحياتشان كفر بر زبان ميرانند و گاها خود را حق ميخوانند و ...
گفتم: اين كفر نيست كه بر زبان عارف جاري ميشود بلكه توحيد است؛ عاشق در حالت وصل به معشوق و پس از ذوب در او ديگر خود را نمييابد، هر جا و هر چيز را كه مينگرد، يار را ميبيند ....
گفت: آخر در حالتي كه جز او كسي را نميبيني چگونه خود را خدا ميپنداري؟ چرا مانند آن حكايت مثنوي تنها نميگويي "تو" و ديگر هيچ! چرا ميگويي: انا الحق ... چرا نميگويي: انت و لاغير !؟
گفتم: شطح هم مانند هر چيزي مراحلي دارد و هر عارفي مرحلهاي از آن را درك و فهم ميكند و نميتوان با استناد به حالات مراحل بالا، مراحل پايين را مردود دانست ... ضمن آنكه ديگر آنجا چيزي به نام عقل يا درك يا ادراك وجود ندارد و سخن عارف در آن حال، سرريز قلبش است ...
گفت: يعني در حالت وصل، به شرك ميرسيم؟ به اينكه خودمان هم خداييم و ادعاي انا الحقي ميكنيم؛ اينكه از مرحلهي توحيد عوام هم نازلتر است!
گفتم: خير، به اين نميرسيم كه ما هم خداييم، بلكه با تمام وجود "نفخت فيه من روحي" را درك ميكنيم؛ روح الهي و بوي رباني كه درونمان است را با تمام وجود و جان ميبينيم و حس ميكنيم و به واقع درمييابيم كه جزئي از كل مطلق هستيم. چه چيز از اين زيباتر ...
گفت: پس چرا محمد(ص) كه سرآمد تمام عرفا و خلصا بود و هست و خواهد بود، چنين نديد و نگفت و نپنداشت؟
گفتم: پس نشيندهاي سخن بايزيد بسطامي را كه خود "شيخ شطاحان" است در اين باب ...
گفت: خير!
گفتم: پس بشنو كه بايزيد در اواخر معراجيهاش كه لطيفترين معاني را در بر دارد چنين ميگويد: ... و به نهايت رسيدم ... چون نيك نگه كردم، سر خود به كف پاي يك نبي ديدم، پس معلومم شد كه نهايت حال اوليا بدايت حال انبياست و نهايت انبيا را غايت نيست... پس روح من بر همهي ملكوت بگذشت ... چون روح من به جان مصطفي(ص) رسيد آنجا چون صدهزار دريا آتشي ديد بينهايت و هزار حجاب از نور كه اگر به اول دريا قدم درنهادي سوختمي و خود را به باد دادمي... هر كس به قدر خود به خداي تعالي توان رسيد كه حق با همه هست اما محمد در پيشان در حذر خاص است ...
گفت: اما مسالهي شطح از آن مسايل بحثبراگيز و جنجالي است.
گفتم: كليت عرفان چنين است و اين قصه را الم بايد كه از قلم هيچ نيايد ....
اي خدا مگذار كار ما به ما گر گذاري واي بر احوال ما
يا علي
حامي

