(( آذرخش ))
در يك روز طوفاني، اسقفي در كليسايش نشسته بود كه زني غير مسيحي نزد او آمد، ايستاد و گفت: "من مسيحي نيستم؛ آيا راهي وجود دارد تا مرا از آتش دوزخ نجات دهد؟"
و اسقف به زن نگريست و گفت: "نه، تنها كساني رستگار ميشوند كه به آب و روحالقدس تعميد داده شوند."
هنوز سخناش تمام نشده بود كه آذرخشي از آسمان فرود آمد و كليسا را در آتش فرو برد!
و مردم شهر شتافتند و توانستند زن را از آتش نجات دهند، اما اسقف طعمهي آتش شد و سوخت ...

"نقش برجستهي كليسايي در ونيز"
***
(( جامهها))
روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به يكديگر رسيدند و به هم گفتند: چه خوب است كه در دريا شنا كنيم.
برهنه شدند و در آب شنا كردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت، جامههاي زيبايي را به تن كرد و رفت. زيبايي نيز از دريا بيرون آمد و تنپوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم كرد و به ناچار لباس زشتي را به تن كرده، به راه خود رفت.
تا اين زمان نيز مردمان و زنان گاهي، اين دو را با هم اشتباه ميگيرند. اما اندك افرادي هم هستند كه چهرهي زيبايي را ميبينند و فارق از جامههايي كه بر تن دارد، او را ميشناسند. و برخي نيز چهرهي زشتي را ميشناسند و لباسهايش او را از چشمان اينان پنهان نميدارد.
از كتاب باغ پيامبر و سرگردان / جبران خليل جبران
يا علي
حامي

