این فیلم و ترانه آن محصول کمپانی دیزنی است که با اقبال بسیاری در کشورهای مختلف جهان مواجه شد.
متن انگلیسی شعر:
Can You Feel The Love Tonight
There's a calm surrender to the rush of day
When the heat of the rolling world can be turned away
An enchanted moment, and it sees me through
It's enough for this restless warrior just to be with you
And can you feel the love tonight
It is where we are
It's enough for this wide-eyed wanderer
That we got this far
And can you feel the love tonight
How it's laid to rest
It's enough to make kings and vagabonds
Believe the very best
There's a time for everyone if they only learn
That the twisting kaleidoscope moves us all in turn
There's a rhyme and reason to the wild outdoors
When the heart of this star-crossed voyager beats in time with yours
ترجمه ای که با کمک یکی از دوستان عزیز انجام شد:
بعد از یک روز سخت، آرامشی از راه می رسد
وقتی که تنش های گردونه جهان از بین می روند
لحظه ای رویایی که مرا آرام می کند
با تو بودن برای این مرد نا آرام کافی است
و تو می توانی عشق را در این شب حس کنی
این جایی است که ما هستیم
همین برای این مرد سرگردان کافی است
که ما این فاصله را طی کنیم
و تو می توانی عشق را در این شب حس کنی
بهتر از آرامش را پیدا کنیم
ساختن اسطوره کافی است
بهترین را باور کنیم
این بهترین فرصت است تا بیاموزیم
که شهر فرنگ ما را به خواست خود می چرخاند
در دنیای وحشی بیرون نظم و علتی وجود دارد
وقتی که قلب این مسافر بداقبال، در زمان با تو بودن می تپد
این ترانه، در تیتراژ پایانی انیمیشن شیرشاه استفاده شده؛ البته ترانه دیگری با همین عنوان و با کمی چاشنی طنز و تغییراتی در متن با همین موسیقی در متن سریال هم به کار رفته است. ( متن شعر دوم / موسیقی دوم را بشنوید)
گفتم كه مژده بخش دل خرم است اين
مست از درم در آمد و ديدم غم است اين
تاريك من نديد گر چشم باغ گريه
اى گل ز بى ستارگى شبنم است اين
باز اين چه ابر بود كه ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگى عالم است اين
اى دست برده در دل و دينم چه مى كنى
جانم بسوختى و هنوزت كم است اين
بى راه مى زنى آه از غمت كه زخمه
اى چنگى زمانه چه زير و بم است اين
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم است اين ...
بخش هایی از سروده هوشنگ ابتهاج (سایه)
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم میآید
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآید
شعر از محمد سلمانی

