گفتم كه مژده بخش دل خرم است اين
مست از درم در آمد و ديدم غم است اين
تاريك من نديد گر چشم باغ گريه
اى گل ز بى ستارگى شبنم است اين
باز اين چه ابر بود كه ما را فرو گرفت
تنها نه من، گرفتگى عالم است اين
اى دست برده در دل و دينم چه مى كنى
جانم بسوختى و هنوزت كم است اين
بى راه مى زنى آه از غمت كه زخمه
اى چنگى زمانه چه زير و بم است اين
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم است اين ...
بخش هایی از سروده هوشنگ ابتهاج (سایه)
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم میآید
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآید
شعر از محمد سلمانی
باید به هنر بازگشت؛ به اندیشه و عرفان !
میرحسین هم اشتباه کرد که آمد ...
این انتخابات شکست اخلاق بود.
